سلام
اینو مینویسم برای اینکه حرف دلمو گفته باشم تا شاید یه روزی اونکه دوسش دارم اینو بتونه بخونه و متوجه علاقه من به خودش بشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سال 1384 بود تازه سال تحویل شده بود که ما بعد از سالها برای اینکه هم عید دیدنی بکنیم و هم تفریح و گردش به شهر زیبای همدان رفتیم.راستش آخرین مرتبه ای که من به اون شهر رفته بودم خیلی کوچک بودم مدرسه نمی رفتم به همین دلیل هم چیز زیادی از آن به یاد نداشتم غیر از چند تصویر در ذهنم .
وقتی به اونجا رسیدیم وارد خونه که شدیم اولین چیزی که دیدم همبازی دوران کودکیم بود که تا دیدمش دلم ریخت.نمیدونم چی شد ولی من با همون یه نگاه عاشقش شدم.
راستش ما دو روز اونجا بودیم تو این دو روز تمام فکرو ذکر من شده بود همون دختر کوچولو با لباسای کثیف موهای به هم ریخته و از همه جالب تر لپای گل انداختش که حالا بزرگ شده و تبدیل به یک خانوم شیک پوش زیبا و باکلاس شده بود.
راستش از حرکاتش متوجه شدم که اونم همین احساس و به من داره.ولی خوب راه رفتنی باید رفت منم در همان سال در تاریخ 7.1.1384 باید به خدمت اجباری می رفتم پس باید بر می گشتیم.در اون موقع تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دفتر خاطراتش رو همراه با یک عکس از خودش به عنوان یادگاری ازش بگیرم.
خوب من رفتم سربازی و تونستم این خان رستم و رد کنم وتنها چیزی که به من تو این دو سال آرامش میداد خوندن شعرها و خاطرات اون بود و امید به اینکه روزی دوباره بتونم اونو ببینم.
ولی حالا حدود دو سال هست که من عشقمو ندیدم.امید وارم هر جا که هست خوب و خوش و سلامت باشه.
آخرین چیزی که برام تو اون دفتر نوشت این بود:
دلم برات تنگ میشه
راستی نری نیای دیگه
دلم برات تنگ میشه
4/1/84
ساعت 9:31
به امید سالی خوش
شاید یه روزی یه جایی همین من بگم ...
راستش من اینارو گفتم که آروم بشم ولی انگار بیشتر داغم تازه شد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امید وارم که حتی برای یک مرتبه دیگرهم که شده ببینمت.
دوست دار همیشگی تو بهادرمرادی ( کامیار)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط کامیار در 86/05/13 ساعت 1:49 AM موضوع یک دوست | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.من 1 دونه پسر سرخ پوستم که از قبیلم دور افتادم . 22 سالمه متولد ماه دی و خیلی هم وح...هستم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY